سرگرمی
فوايد سيگار کشيدن !!!
همش تو اخبار و تلويزيون و مجلات و… مي گن سيگار کشيدن ضرر داره و از اين حرفا!
ولي هيچ کدومشون نيمه پر ليوان را نمي بينند، همش از يک زاويه به قضيه نگاه مي کنند،غافل از اينکه سيگار داراي فوايدي هم هست!
اگه باورت نميشه مطلب زير را تا آخرش بخون!!!
1 . سيگار کشيدن باعث ميشه شما هرچه سريعتر از شر سلامتي و زندگي به اميد خدا خلاص بشيد و بتونيد پا به عرصه هاي جديدتري از جمله جهان آخرت بگذاريد و تجربه هاي جديد کسب کنيد.
۲ . وقتي سيگار بکشين يه سرفه هايي ميکنين. به خدا همچين سر جيگرتون حال مياد انگار قولنج ريه تون رو گرفته باشن، يعني ششتون حال مياد.
۳ . اونايي که سيگاري هستن بعد از يه مدت متوجه ميشن که روابط عاطفي عميقي با چاي و نسکافه پيدا کردن.
۴ . اگه سيگاري بشين براي مواقع بيکاري، بيعاري، بيخوابي، بيداري، بيزاري، بيذاتي، بيماري، سيرابي، ليواني، خيشاحي (منظور همون خوشحاليه)، نيراحي (ناراحتي) و ساير مواقع بهترين امکان رو در اختيار دارين .
۵ . اگه سيگاري بشين داراي روابط اجتماعي درخشان ميشين و ميتونين دوستان جديد زيادي پيدا کنين:
- وقتي شما جزء خريداران سيگار باشين دوستاني رو پيدا ميکنين که از بس دوستتون دارن شما رو به شکل شيريني ميبينن.
- وقتي شما جزء مصرف کنندگان سيگار باشين دوستان مهربونتون شما رو به شکل مگس ميبينن. در نوع ب دوستي از طرف شما بسيار عميقتر خواهد بود .
۶. اگه سيگاري بشين توي محيط هاي سربسته و عمومي از دست سيگاري ها حرص نميخورين و اين خودش باعث ميشه آرامش اعصاب داشته باشين.
۷ . وقتي سيگاري بشين ، ميتونين توي مسابقه جهاني ترک سيگار شرکت کنين و کلي پول به جيب بزنين .
۸ . اگه سيگاري بشين، وقتي با اقوام و دوستان به پيک نيک ميرين موقع روشن کردن آتيش ميتونين روش روشن کردن کبريت در ميان باد و بوران رو به اونا نشون بدين و خودتون رو به عنوان يک قهرمان ملي معرفي کنيد.
۹ . اگه سيگاري بشين با سوپري سر کوچتون بيشتر رفيق ميشين طوري که اگه يه روز نرين سراغش دلش براتون تنگ ميشه.
۱۰. اگه مخفيانه سيگار بکشين ميتونيد با کوچه پس کوچه هاي اطراف خونه ، پشت بام، زير زمين و ديگر جاهايي که تا حالا زياد بهشون توجه نکردين بيشتر آشنا بشين.
۱۱ . وقتي مخفيانه سيگار ميکشين با ادوکلن، عطر و دئودورانت هاي ارزون قيمت و همچنين انواع آدامسهاي P.K ، خروس نشان، relax و غيره آشناتر ميشين و به آدمي خوشبو با دندوناي سفيد مبدل بشين.
۱۲ . هرچه بيشتر سيگار بکشين راحت تر ميتونين از شر پولهايي که توي جيبتون سنگيني ميکنه راحت بشين.
۱۳ . اگه سيگاري بشين توي شهراي بزرگ که هواي آلوده دارن راحت تر ميتونين زندگي کنين!
از شوخي گذشته اين مطلب را هم بخون
اعتياد به سيگار از نظر سازمان جهاني بهداشت، دو تعريف كاملا مشخص دارد. تعريف اولش اين
است: «هر كسي كه تا اين لحظه از عمرش 100 نخ سيگار كشيده باشد، به سيگار اعتياد پيدا
كرده است.» و تعريف دوم هم ميگويد: «هر كسي كه در طول يك هفته لااقل 6 نخ سيگار بكشد،
به سيگار معتاد شده است.»
يعني شما حتي اگر روزي يك نخ سيگار بكشيد، باز هم يك معتاد به سيگار محسوب ميشويد و
اين در حالي است كه تاكنون 4560 ماده سمي و 60 ماده سرطانزا در سيگار شناسايي شده و
طبق آخرين آمارهاي سازمان جهاني بهداشت، لااقل 40 درصد از مرگ و ميرهاي قلبي و 5/12
درصد از كل مرگ و ميرهاي جهان، زير سر همين سيگار است.
به طور متوسط در هر 10 ثانيه يك نفر به علت مصرف سيگار در گوشهاي از دنيا جان خود را از
دست ميدهد و پيشبيني ميشود كه تا سال 2025 نيز رقم مرگ و مير سالانه سيگاريها به
۱۰ميليون برسد.
..................................................................................................................................
تو هم بايدمثل مداد بشويپسرک از پدر بزرگش پرسيد :
- پدر بزرگ درباره چه مي نويسي؟
پدربزرگ پاسخ داد :
درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه مي نويسم، مدادي است که با آن مي نويسم. مي خواهم وقتي بزرگ شدي، تو هم مثل اين مداد بشوي !
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چيز خاصي در آن نديد :
- اما اين هم مثل بقيه مداد هايي است که ديده ام !
پدر بزرگ گفت : بستگي داره چطور به آن نگاه کني، در اين مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بياوري، براي تمام عمرت با دنيا به آرامش مي رسي :
صفت اول : مي تواني کارهاي بزرگ کني، اما هرگز نبايد فراموش کني که دستي وجود دارد که هر حرکت تو را هدايت مي کند. اسم اين دست خداست، او هميشه بايد تو را در مسير اراده اش حرکت دهد.
صفت دوم : بايد گاهي از آنچه مي نويسي دست بکشي و از مداد تراش استفاده کني. اين باعث مي شود مداد کمي رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تيزتر مي شود ( و اثري که از خود به جا مي گذارد ظريف تر و باريک تر) پس بدان که بايد رنج هايي را تحمل کني، چرا که اين رنج باعث مي شود انسان بهتري شوي.
صفت سوم : مداد هميشه اجازه مي دهد براي پاک کردن يک اشتباه، از پاک کن استفاده کنيم. بدان که تصحيح يک کار خطا، کار بدي نيست، در واقع براي اينکه خودت را در مسير درست نگهداري، مهم است.
صفت چهارم : چوب يا شکل خارجي مداد مهم نيست، زغالي اهميت دارد که داخل چوب است. پس هميشه مراقب باش درونت چه خبر است.
و سر انجام پنجمين صفت مداد : هميشه اثري از خود به جا مي گذارد. پس بدان هر کار در زندگي ات مي کني، ردي از تو به جا مي گذارد و سعي کن نسبت به هر کار مي کني، هشيار باشي و بداني چه مي کني.
..................................................................................................................................
مشاهده خواهيد کرد که پايتان نيز جهت حرکت خود را تغيير ميدهد!امتحان کنيد ديديد گفتم.
..................................................................................................................................
زرنگ ترين پير زن دنيا
يک روز خانم مسني با يک کيف پر از پول به يکي از شعب بزرگترين بانک کانادا مراجعه نمود و
حسابي با موجودي 1 ميليون دلار افتتاح کرد . سپس به رئيس شعبه گفت به دلايلي مايل است شخصاً
مدير عامل آن بانک را ملاقات کند.وطبيعتاً به خاطر مبلغ هنگفتي که سپرده گذاري کرده بود،تقاضاي
او مورد پذيرش قرار گرفت . قرار ملاقاتي با مدير عامل بانک براي آن خانم ترتيب داده شد .
پيرزن در روز تعيين شده به ساختمان مرکزي بانک رفت و به دفتر مدير عامل راهنمائي شد.مديرعامل
به گرمي به او خوشامد گفت و ديري نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پيرامون موضوعات متنوعي
شدند . تا آنکه صحبت به حساب بانکي پيرزن رسيد و مدير عامل با کنجکاوي پرسيد راستي اين پول
زياد داستانش چيست آيا به تازگي به شما ارث رسيده است . زن در پاسخ گفت خير ، اين پول را با
پرداختن به سرگرمي مورد علاقه ام که همانا شرط بندي است، پس انداز کرده ام. پيرزن ادامه داد و از
آنجائي که اين کار براي من به عادت بدل شده است ، مايلم از اين فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که
شما شکم داريد ! مرد مدير عامل که اندامي لاغر و نحيف داشت با شنيدن آن پيشنهاد بي اختيار به خنده
افتاد و مشتاقانه پرسيد مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد : بيست هزار دلار و اگر موافق هستيد ،
من فردا ساعت ده صبح با وکيلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندي مان را
رسمي کنيم و سپس ببينيم چه کسي برنده است . مرد مدير عامل پذيرفت و از منشي خود خواست تا
براي فردا ساعت ده صبح برنامه اي برايش نگذارد .
روز بعد درست سر ساعت ده صبح آن خانم به همراه مردي که ظاهراً وکيلش بود در محل دفتر مدير
عامل حضور يافت .پيرزن بسيار محترمانه از مرد مدير عامل خواست کرد که در صورت امکان پيراهن
و زير پيراهن خود را از تن به در آورد .مرد مدير عامل که مشتاق بود ببيند سرانجام آن جريان به کجا
ختم مي شود ، با لبخندي که بر لب داشت به درخواست پيرزن عمل کرد .
وکيل پيرزن با ديدن آن صحنه عصباني و آشفته حال شد . مرد مدير عامل که پريشاني او را ديد ، با
تعجب از پير زن علت را جويا شد .
پيرزن پاسخ داد : من با اين مرد سر يکصد هزار دلار شرط بسته بودم که کاري خواهم کرد تا مديرعامل
بزرگترين بانک کانادا در پيش چشمان ما پيراهن و زير پيراهن خود را از تن بيرون کند !
..................................................................................................................................
دروغ هاي مادرم
داستان من از زمان تولّدم شروع ميشود. تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقير بوديم و تهيدست و هيچگاه غذا به اندازهء کافي نداشتيم. روزي قدري برنج به دست آورديم تا رفع گرسنگي کنيم. مادرم سهم خودش را هم به من داد، يعني از بشقاب خودش به درون بشقاب من ريخت و گفت،: "فرزندم برنج بخور، من گرسنه نيستم." و اين اوّلين دروغي بود که به من گفت. زمان گذشت و قدري بزرگتر شدم.
مادرم کارهاي منزل را تمام ميکرد و بعد براي صيد ماهي به نهر کوچکي که در کنار منزلمان بود ميرفت. مادرم دوست داشت من ماهي بخورم تا رشد و نموّ خوبي داشته باشم. يک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهي صيد کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهي را جلوي من گذاشت. شروع به خوردن ماهي کردم و اوّلي را تدريجاً خوردم. مادرم ذرّات گوشتي را که به استخوان و تيغ ماهي چسبيده بود جدا ميکرد و ميخورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است. ماهي دوم را جلوي او گذاشتم تا ميل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت: "بخور فرزندم؛ اين ماهي را هم بخور؛ مگر نميداني که من ماهي دوست ندارم؟" و اين دروغ دومي بود که مادرم به من گفت. قدري بزرگتر شدم و ناچار بايد به مدرسه ميرفتم و آه در بساط نداشتيم که وسايل درس و مدرسه بخريم. مادرم به بازار رفت و با لباسفروشي به توافق رسيد که قدري لباس بگيرد و به در منازل مراجعه کرده به خانمها بفروشد و در ازاء آن مبلغي دستمزد بگيرد. شبي از شبهاي زمستان، باران ميباريد. مادرم دير کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خيابانهاي مجاور به جستجو پرداختم و ديدم اجناس را روي دست دارد و به در منازل مراجعه ميکند. ندا در دادم که، "مادر بيا به منزل برگرديم؛ ديروقت است و هوا سرد. بقيه کارها را بگذار براي فردا صبح." لبخندي زد و گفت: "پسرم، خسته نيستم." و اين دفعه سومي بود که مادرم به من دروغ گفت. به روز آخر سال رسيديم و مدرسه به اتمام ميرسيد. اصرار کردم که مادرم با من بيايد. من وارد مدرسه شدم و او بيرون، زير آفتاب سوزان، منتظرم ايستاد. موقعي که زنگ خورد و امتحان به پايان رسيد، از مدرسه خارج شدم. مرا در آغوش گرفت و بشارت توفيق از سوي خداوند تعالي داد. در دستش ليواني شربت ديدم که خريده بود من موقع خروج بنوشم. از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشيدم تا سيراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گواراي وجود" ميگفت. نگاهم به صورتش افتاد ديدم سخت عرق کرده؛ فوراً ليوان شربت را به سويش گرفتم و گفتم، "مادر بنوش." گفت: "پسرم، تو بنوش، من تشنه نيستم." و اين چهارمين دروغي بود که مادرم به من گفت. بعد از درگذشت پدرم، تأمين معاش به عهده مادرم بود؛ بيوهزني که تمامي مسئوليت منزل بر شانهء او قرار گرفت. ميبايستي تمامي نيازها را برآورده کند. زندگي سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بوديم. عموي من مرد خوبي بود و منزلش نزديک منزل ما. غذاي بخور و نميري برايمان ميفرستاد. وقتي مشاهده کرد که وضعيت ما روز به روز بدتر ميشود، به مادرم نصيحت کرد که با مردي ازدواج کند که بتواند به ما رسيدگي نمايد، چه که مادرم هنوز جوان بود. امّا مادرم زير بار ازدواج نرفت و گفت: "من نيازي به محبّت کسي ندارم..." و اين پنجمين دروغ او بود. درس من تمام شد و از مدرسه فارغالتّحصيل شدم. بر اين باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئوليت منزل و تأمين معاش را به من واگذار نمايد. سلامتش هم به خطر افتاده بود و ديگر نميتوانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزيهاي مختلف ميخريد و فرشي در خيابان ميانداخت و ميفروخت. وقتي به او گفتم که اين کار را ترک کند که ديگر وظيفهء من بداند که تأمين معاش کنم. قبول نکرد و گفت: "پسرم مالت را از بهر خويش نگه دار؛ من به اندازهء کافي درآمد دارم." و اين ششمين دروغي بود که به من گفت. درسم را تمام کردم و وکيل شدم. ارتقاء رتبه يافتم. يک شرکت آلماني مرا به خدمت گرفت. وضعيتم بهتر شد و به معاونت رئيس رسيدم. احساس کردم خوشبختي به من روي کرده است. در رؤياهايم آغازي جديد را ميديدم و زندگي بديعي که سراسر خوشبختي بود. به سفرها ميرفتم. با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بيايد و با من زندگي کند. امّا او که نميخواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت: "فرزندم، من به خوشگذراني و زندگي راحت عادت ندارم." و اين هفتمين دروغي بود که مادرم به من گفت. مادرم پير شد و به سالخوردگي رسيد. به بيماري سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسي از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور ميتوانستم نزد او بروم که بين من و مادر عزيزم شهري فاصله بود. همه چيز را رها کردم و به ديدارش شتافتم. ديدم بر بستر بيماري افتاده است. وقتي رقّت حالم را ديد، تبسّمي بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشي بود که همهء اعضاء درون را ميسوزاند. سخت لاغر و ضعيف شده بود. اين آن مادري نبود که من ميشناختم. اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداري من بر آمد و گفت: "گريه نکن، پسرم. من اصلاً دردي احساس نميکنم." و اين هشتمين دروغي بود که مادرم به من گفت. وقتي اين سخن را بر زبان راند، ديدگانش را بر هم نهاد و ديگر هرگز برنگشود. جسمش از درد و رنج اين جهان رهايي يافت.
اين سخن را با جميع کساني ميگويم که در زندگياش از نعمت وجود مادر برخوردارند. اين نعمت را قدر بدانيد قبل از آن که از فقدانش محزون گرديد. اين سخن را با کساني ميگويم که از نعمت وجود مادر محرومند. هميشه به ياد داشته باشيد که چقدر به خاطر شما رنج و درد تحمّل کرده است و از خداوند متعال براي او طلب رحمت و بخشش نماييد. مادر دوستت دارم. خدايا او را غريق بحر رحمت خود فرما همانطور که مرا از کودکي تحت پرورش خود قرار داد.
از گناه متنفر باش نه از گناهکار
آنکه شنيد ، آنکه نشنيد!
مردي متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوايي اش کم شده است ...
به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولي نمي دانست اين موضوع را چگونه با او
درميان بگذارد.
به اين خاطر، نزد دکتر خانوادگي شان رفت و مشکل را با او درميان گذاشت.
دکتر گفت: براي اينکه بتواني دقيقتر به من بگويي که ميزان ناشنوايي همسرت چقدر است
، آزمايش ساده اي وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو...
« ابتدا در فاصله 4 متري او بايست و با صداي معمولي ، مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد ، همين
کار را در فاصله 3 متري تکرار کن. بعد در 2 متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب بدهد. »
آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق پذيرايي نشسته بود.
مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم.
سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد:
« عزيزم ، شام چي داريم؟ » جوابي نشنيد بعد بلند شد و يک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه
رفت و همان سوال را دوباره پرسيد و باز هم جوابي نشنيد. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه
رسيد. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابي نشنيد. اين بار جلوتر رفت
و درست از پشت همسرش گفت: « عزيزم شام چي داريم؟ »
و همسرش گفت:« مگه کري؟! » براي چهارمين بار ميگم: « خوراک مرغ » !!
حقيقت به همين سادگي و صراحت است.
مشکل ، ممکن است آن طور که ما هميشه فکر ميکنيم ، در ديگران نباشد ؛ شايد در خودمان باشد
| هرگز زود قضاوت نکن ! |
|
مرد مسني به همراه پسر 2? سالهاش در قطار نشسته بود. در حالي که مسافران در صندليهاي خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر 2? ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هيجان شد. دستش را از پنجره بيرون برد و در حالي که هواي در حال حرکت را با لذت لمس ميکرد فرياد زد: پدر نگاه کن درختها حرکت ميکنن. مرد مسن با لبخندي هيجان پسرش را تحسين کرد. کنار مرد جوان، زوج جواني نشسته بودند که حرفهاي پدر و پسر را ميشنيدند و از حرکات پسر جوان که مانند يک کودک ? ساله رفتار ميکرد، متعجب شده بودند. ناگهان جوان دوباره با هيجان فرياد زد: پدر نگاه کن درياچه، حيوانات و ابرها با قطار حرکت ميکنند. زوج جوان پسر را با دلسوزي نگاه ميکردند. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهايش را بست و دوباره فرياد زد: پدر نگاه کن باران ميبارد، آب روي من چکيد. زوج جوان ديگر طاقت نياورند و از مرد مسن پرسيدند: چرا شما براي مداواي پسرتان به پزشک مراجعه نميکنيد؟ مرد مسن گفت: ما همين الان از بيمارستان بر ميگرديم. امروز پسر من براي اولين بار در زندگي ميتواند ببيند. منبع: سايت سه نقطه |
| دنياي بي امام زمان | |
|
کشتي ميان امواج سهمگين دريا، حرکت مي کند. طوفان امان کشتي را بريده است.
تکان هاي وحشتناک کشتي، مسافرين را نيز به وحشت انداخته است. همه بر روي عرشه کشتي جمع شده اند. لحظات مخوفي است،مرگ، سايه اش را بر سر دريا گسترانيده است.گرگِ طوفان، به رم? دريا زده است....
مي رود.
مادر،آن هميشه پناه دختر نيز ترسيده است. کلماتي که بين دختر و مادر، رد و بدل مي شود، به خوبي گوياي درون مادر است و دختر... و دختر بي آنکه ترسيده باشد به مادر مي گويد: - مگر ناخدا در کابين خود نيست.
ـ مگر سکان در دستان او نمي باشد. مادر به نشان? تأييد سري تکان مي دهد. - پس چرا بايد بترسم در حاليکه، اختيار کشتي به دست صاحبش است... و مادر،بهت زده، دخترش را مي نگرد که آرام آرام به سمت کابين خود بر مي گردد....
|
يک داستان واقعي
اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده.
شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد. خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين
ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از
بيرون به پايش فرو رفته بود.

دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد متعجب شد؛ اين ميخ ده سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!
چه اتفاقي افتاده؟
در يک قسمت تاريک بدون حرکت، مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مانده!!!
چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است.
متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.
در اين مدت چکار مي کرده؟ چگونه و چي مي خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد!!!
مرد شديدا منقلب شد.
ده سال مراقبت. چه عشقي! چه عشق قشنگي!!!
اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشقي به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حد
مي توانيم عاشق شويم، اگر سعي کنيم.
همه ما چهار زن داريم
روزي روزگاري تاجر ثروتمندي بود که 4 زن داشت . زن چهارم را از همه بيشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قيمت و غذاهاي خوشمزه پذيرايي مي کرد. بسيار مراقبش بود و تنها بهترين چيزها را به او
مي داد.

زن سومش را هم خيلي دوست داشت و به او افتخار ميکرد . پيش دوستهايش اورا براي جلوه گري مي برد گرچه واهمه شديدي داشت که روزي او با مردي ديگر برود و تنهايش بگذارد
واقعيت اين است که او زن دومش را هم بسيار دوست مي داشت . او زني بسيار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلي به او پناه مي برد و او نيز به تاجر کمک مي کرد تا گره کارش را بگشايد و از مخمصه بيرون بيايد.
اما زن اول مرد ، زني بسيار وفادار و توانا که در حقيقت عامل اصلي ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگي بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اينکه از صميم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه اي که تمام کارهايش با او بود حس مي کرد و تقريبا هيچ توجهي به او نداشت.
روزي مرد احساس مريضي کرد و قبل از آنکه دير شود فهميد که به زودي خواهد مرد. به دارايي زياد و زندگي مرفه خود انديشيد و با خود گفت :
" من اکنون 4 زن دارم ، اما اگر بميرم ديگر هيچ کسي را نخواهم داشت ، چه تنها و بيچاره خواهم شد !"
بنابرين تصميم گرفت با زنانش حرف بزند و براي تنهاييش فکري بکند . اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت :
" من تورا از همه بيشتر دوست دارم و از همه بيشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتي ها را برايت فراهم آورده ام ، حالا در برابر اين همه محبت من آيا در مرگ با من همراه مي شوي تا تنها نمانم؟"
زن به سرعت گفت :" هرگز" همين يک کلمه و مرد را رها کرد.
ناچاربا قلبي که به شدت شکسته بود نزد زن سوم رفت و گفت :
" من در زندگي ترا بسيار دوست داشتم آيا در اين سفر همراه من خواهي آمد؟"
زن گفت :" البته که نه! زندگي در اينجا بسيار خوب است . تازه من بعد از تو مي خواهم دوباره ازدواج کنم و بيشتر خوش باشم " قلب مرد يخ کرد.
مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت :
" تو هميشه به من کمک کرده اي . اين بار هم به کمکت نياز شديدي دارم شايد از هميشه بيشتر ، مي تواني در مرگ همراه من باشي؟"
زن گفت :" اين بار با دفعات ديگر فرق دارد . من نهايتا مي توانم تا گورستان همراه جسم بي جان تو بيايم اما در مرگ ،...متاسفم!" گويي صاعقه اي به قلب مرد آتش زد.
در همين حين صدايي او را به خود آورد :
" من با تو مي مانم ، هرجا که بروي" تاجر نگاهش کرد ، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوء تغذيه بيمارش کرده باشد .غم سراسر وجودش را تيره و ناخوش کرده بود و هيچ زيبايي و نشاطي برايش باقي نمانده بود . تاجر سرش را به زير انداخت و آرام گفت :" بايد آن روزهايي که مي توانستم به تو توجه ميکردم و مراقبت بودم ..."
در حقيقت همه ما چهار زن داريم !
الف : زن چهارم که بدن ماست . مهم نيست چقدر زمان و پول صرف زيبا کردن او بکني وقت مرگ ، اول از همه او ترا ترک مي کند.
ب: زن سوم که دارايي هاي ماست . هرچقدر هم برايت عزيز باشند وقتي بميري به دست ديگران خواهد افتاد.
ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر هم صميمي و عزيز باشند ، وقت مردن نهايتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند.
د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بي توجهيم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست مي کنيم . او ضامن توانمندي هاي ماست اما ما ضعيف و درمانده رهايش کرده ايم تا روزي که قرار است همراه ما باشد اما ديگر هيچ قدرت و تواني برايش باقي نمانده است.
منبع:وبلاگ رنگين کمان ايران
زبان ارتباط با ديگران
روستايي بود دور افتاده كه مردم ساده دل و بي سوادي در آن سكونت داشتند. مردي شياد از ساده
لوحي آنان استفاده كرده و بر آنان به نوعي حكومت مي كرد. برحسب اتفاق گذر يك معلم به آن روستا
افتاد و متوجه دغلكاري هاي شياد شد و او را نصيحت كرد كه از اغفال مردم دست بردارد و گرنه او را رسوا
مي كند.اما مرد شياد نپذيرفت. بعد از اتمام حجت? معلم با مردم روستا از فريبكاري هاي شياد سخن
گفت و نسبت به حقه هاي او هشدار داد. بعد از كلي مشاجره بين معلم و شياد قرار بر اين شد كه فردا
در ميدان روستا معلم و مرد شياد مسابقه بدهند تا معلوم شود كداميك باسواد و كداميك بي سواد
هستند. در روز موعود همه مردم روستا در ميدان ده گرد آمده بودند تا ببينند آخر كار، چه مي شود.
شياد به معلم گفت: بنويس «مار»
معلم نوشت: مار
نوبت شياد كه رسيد شكل مار را روي خاك كشيد.
و به مردم گفت: شما خود قضاوت كنيد كداميك از اينها مار است؟
مردم كه سواد نداشتند متوجه نوشته مار نشدند اما همه شكل مار را شناختند و به جان معلم افتادند تا
مي توانستند او را كتك زدند و از روستا بيرون راندند.
------------ --------- --------- --------- --------- --------- -
شرح حكايتاگر مي خواهيم بر ديگران تأثير بگذاريم يا آنها را با خود همراه كنيم بهتر است با زبان، رويكرد و نگرش خود آنها، با آنها سخن گفته و رفتار كنيم. هميشه نمي توانيم با اصول و چارچوب فكري خود ديگران را مديريت كنيم. بايد افكار و مقاصد خود را به زبان فرهنگ، نگرش، اعتقادات، آداب و رسوم و پيشينه آنان ترجمه كرد و به آنها داد
منبع:وبلاگ رنگين کمان ايران
ملانصرالدين

ملا نصرالدين هر روز در بازار گدايي ميكرد و مردم با نيرنگي? حماقت او را دست ميانداختند. دو سكه
به او نشان ميدادند كه يكي شان طلا بود و يكي از نقره. اما ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب
ميكرد. اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهي زن و مرد ميآمدند و دو سكه به او نشان
مي دادند و ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب ميكرد. تا اينكه مرد مهرباني از راه رسيد و از
اينكه ملا نصرالدين را آنطور دست ميانداختند? ناراحت شد. در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت:
هر وقت دو سكه به تو نشان دادند? سكه طلا را بردار. اينطوري هم پول بيشتري گيرت ميآيد و هم ديگر
دستت نمياندازند. ملا نصرالدين پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست? اما اگر سكه طلا را بردارم? ديگر
مردم به من پول نميدهند تا ثابت كنند كه من احمق تر از آنهايم. شما نميدانيد تا حالا با اين كلك
چقدر پول گير آوردهام.
شرح حكايت 1 (ديدگاه بازاريابي استراتژيک)
ملا نصرالدين با بهرهگيري از استراتژي تركيبي بازاريابي، قيمت كمتر و ترويج، كسب و كار «گدايي» خود
را رونق ميبخشد. او از يك طرف هزينه كمتري به مردم تحميل ميكند و از طرف ديگر مردم را تشويق
ميكند كه به او پول بدهند .
«اگر كاري كه مي كني? هوشمندانه باشد? هيچ اشكالي ندارد كه تو را احمق بدانند.»
شرح حکايت 2 (ديدگاه سيستمي اجتماعي)
ملا نصرالدين درک درستي از باورهاي اجتماعي مردم داشته است. او به خوبي مي دانسته که گداها
از نظر مردم آدم هاي احمقي هستند. او مي دانسته که مردم، گدايي – يعني از دست رنج ديگران نان
خوردن را دوست ندارند و تحقير مي کنند. در واقع ملانصرالدين با تاييد باور مردم به شيوه خود، فرصت
دريافت پولي را بدست مي آورده است.
«اگر بتواني باورهاي مردم را تاييد کني آنها احتمالا به تو کمک خواهند کرد. »
منبع:وبلاگ رنگين کمان ايران
چه کسي جاي چه کسي نشسته؟

مي گويند زماني که قرار بود دادگاه لاهه براي رسيدگي به دعاوي انگليس درماجراي ملي شدن صنعت
نفت تشکيل شود، دکتر مصدق با هيات همراه زودتر از موقع به محل رفت. در حالي که پيشاپيش جاي
نشستن همه ي شرکت کنندگان تعيين شده بود دکتر مصدق رفت و روي صندلي انگلستان نشست.
قبل از شروع جلسه يکي دو بار به دکتر مصدق گفتند که اينجا براي هيات انگليسي در نظر گرفته شده
و جاي شما آن جاست اما پيرمرد تحويل نگرفت و روي همان صندلي نشست.
جلسه داشت شروع مي شد و هيات نمايندگي انگليس روبروي دکتر مصدق منتظر ايستاده بود تا بلکه
بلند شود و روي صندلي خودش بنشيند اما پيرمرد اصلاً نگاهشان هم نمي کرد.
کم کم ماجرا داشت پيچيده مي شد که مصدق بالاخره به حرف آمد و گفت:خيال مي کنيد نمي دانيم
با همين ابتکار و حرکت عجيب بود که تا انتهاي نشست فضاي جلسه تحت تاثير مستقيم اين رفتار
دزدمال مردم

نقل است در روزگاري نه چندان دور کارواني از تجار بهمراه مال التجاره فراوان به قصد تجارت راهي
دياري دوردست شد. در ميانه راه حراميان کمين کرده به قصد غارت اموال به کاروان يورش بردند. طولي
نکشيد که محافظان کاروان از پاي درآمده يا تسليم گشته و دزدان به جمع آوري اموال و اثاث از روي
شتران مشغول شدند. حراميان هرچه بود گرد آوردند از مسکوکات و جواهرات و امتعه و هر چه ارزشمند
بود به زور ستاندند. در بين اموال مسروقه يکي ازحراميان کيسه اي پر از سکه هاي زر يافت که بسيار
مايه تعجب بود چه آنکه در داخل همان کيسه به همراه سکه هاي زر تکه کاغذي يافت که روي آن آيه اي
از قرآن در مضمون دفع بلا نوشته شده بود. حرامي شادي کنان کيسه را به نزد سر دسته دزدان برد و
تمسخر کنان اشارتي نيز به دعاي دفع بلا نمود.
رئيس دزدان چون واقعه بديد دستور داد صاحب کيسه را احضار کنند. طولي نکشيد که تاجري فلک زده
مويه کنان به پاي سردسته حراميان افتاد که آن کيسه از آن من بود و لعن و نفرين بسيار نثار عالم ديني
نمود و همي گفت که من گول آن عالم را خوردم و تا آن لحظه معتقد بودم که دعاي دفع بلا واقعا کارگر
خواهد بود. رئيس حراميان اندکي به فکر فرو رفت سپس دستور داد کيسه زر را به صاحبش بر گردانند.
يکي از حراميان برآشفت که اين چه تدبيري است و مگر ما قطاع الطريق نيستيم. رئيس دزدان پاسخ
چنين داد: اي ابله، درست است که ما دزد مال مردميم اما هرگز قرار نبود که دزد ايمان مردم باشيم.
منبع:وبلاگ رنگين کمان ايران
نامه اي از دوزخ !
روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز است .
تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و بدون
اينکه متوجه شود نامه را ميفرستد . در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ، زني که تازه از
مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان
داشته باشه به سراغ کامپيوتر ميرود تا ايميل هاي خود را چک کند . اما پس از خواندن اولين نامه غش
ميکند و بر زمين مي افتد .

پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش را بر نقش زمين مي بينه و در همان حال
چشمش به صفحه مانيتور مي افتد:
گيرنده : همسر عزيزم
موضوع : من رسيدم
ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش انها اينجا کامپيوتر دارند و هر کس به اينجا
مياد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم . همه چيز براي
ورود تو رو به راهه . فردا ميبينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه . واي که چه قدر
اينجا گرمه !!!
انيشتين و راننده اش ! 
انيشتين براي رفتن به سخنراني ها و تدريس در دانشگاه از راننده مورد اطمينان خود كمك مي گرفت.
راننده وي نه تنها ماشين او را هدايت مي كرد بلكه هميشه در طول سخنراني ها در ميان شنوندگان
حضور داشت بطوريكه به مباحث انيشتين تسلط پيدا كرده بود! يك روز انيشتين در حالي كه در راه
دانشگاه بود با صداي بلند گفت كه خيلي احساس خستگي مي كند؟
راننده اش پيشنهاد داد كه آنها جايشان را عوض كنند و او جاي انيشتين سخنراني كند چرا كه انيشتين
تنها دريك دانشگاه استاد بود و در دانشگاهي كه سخنراني داشت كسي او را نمي شناخت و طبعا
نمي توانستند اورا از راننده اصلي تشخيص دهند. انيشتين قبول كرد، اما در مورد اينكه اگر پس از
سخنراني سوالات سختي ازوي بپرسند او چه مي كند، كمي ترديد داشت.
به هر حال سخنراني راننده به نحوي عالي انجام شد ولي تصور انيشتين درست از آب درامد. دانشجويان
در پايان سخنراني شروع به مطرح كردن سوالات خود كردند. در اين حين راننده باهوش گفت: سوالات به
قدري ساده هستند كه حتي راننده من نيز مي تواند به آنها پاسخ دهد. سپس انيشتين از ميان حضار
برخواست و به راحتي به سوالات پاسخ داد به حدي كه باعث شگفتي حضار شد!
بيسکويت
زني در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم
گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد.
او برروي يک صندلي دستهدار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...

در کنار او يک بسته بيسکويت بود و مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه ميخواند.
وقتي که او نخستين بيسکويت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکويت برداشت و
خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.
پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد»
ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکويت برميداشت، آن مرد هم همين کار را ميکرد. اين کار
او را حسابي عصباني کرده بود ولي نميخواست واکنش نشان دهد.
وقتي که تنها يک بيسکويت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد: «حالا ببينم اين مرد بيادب چکار خواهد
کرد؟»
مرد آخرين بيسکويت را نصف کرد و نصفش را خورد.
اين ديگر خيلي پررويي ميخواست!
او حسابي عصباني شده بود.
در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست،
چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت ورودي اعلام
شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلياش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل
ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه ي بيسکويتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد... يادش رفته بود که بيسکويتي که خريده بود را داخل ساکش
گذاشته بود.آن مرد بيسکويتهايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد.
نوشيدن آب از بطريهاي پلاستيكي خطر دارد
جام جم آنلاين: متخصصان هشدار دادند، نوشيدن آب از بطريهاي پلاستيكي خطر داخل شدن مواد شيميايي سمي به درون بدن را تا 70 درصد افزايش ميدهد.

در يك پژوهش جديد كه با تلاش محققان دانشگاه هاروارد و كارشناسان مركز كنترل و پيشگيري امراض آمريكا صورت گرفته، معلوم شد كه نوشيدن آب از بطري پلاستيكي كه از ماده شيميايي و البته سمي بيسفنول A يا BPA ساخته شدهاند، ميزان مواد شيميايي سمي موجود در ادرار را تا حدود 70 درصد افزايش ميدهد كه بدون شك تهديد مهمي براي سلامت كل بدن است.
به گفته متخصصان ؛ بيسفنول A يك ماده شيميايي صنعتي است كه باعث ميشود پلاستيكهاي تهيه شده از آن محكم و شفاف شوند.
بر اساس اين گزارش، اين ماده شيميايي بهميزان فراواني در بطريهاي پلاستيكي آب آشاميدني مورد استفاده قرار ميگيرد و همچنين در شيشه شير نوزادان و ساير محصولات از اين دست استفاده ميشود.
اين پژوهش روي 77 دانشجوي داوطلب انجام گرفت و نشان داد كه ماده شيميايي بيسفنول، سيستم هورموني اين افراد را مختل ميكند و در نتيجه روي اندامها و تواناييهاي توليد مثلي تاثير نامطلوب دارد و همچنين به مغز آسيب ميرساند و سبب بروز بيماريهاي قلبي، سرطان، چاقي و ديابت ميشود.
از آسپرين براي کاهش تب کودکان استفاده نکنيد
اغلب مواقع که کودکان تب ميکنند مادرها به صورت خودسرانه براي کاهش تب کودک خود درمانها و داروهايي را به کار ميبرند که گاه نه تنها باعث حل مشکل کودک نميشود بلکه عوارض مشکلات بعدي را نيز در پي دارد.
دکتر سيد مرتضي احساني عضو هيات رييسه انجمن پزشکان کودکان ايران در گفت وگو با خبرنگار بهداشت و درمان خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) واحد علوم پزشکي ايران گفت: استامينوفن و آسپرين از جمله داروهايي هستند که پزشکان و مادران به طور روزمره از آنها استفاده ميکنند و البته ارزان و در دسترس نيز هستند. اگر چه مصرف استامينوفن در حد استاندارد خود (براي کودکان به ازاي هر کيلوگرم از وزنشان 2 قطره) و در مدت کوتاه با تجويز پزشک، بيخطر است اما استفاده از آسپرين براي کاهش تب کودکان که اغلب به صورت خود درماني استفاده ميشود گاه باعث بروز مشکلات بعدي از جمله سندرم و بيماريهاي مغزي در فرد ميشود.

وي افزود: استفاده بي رويه و نادرست از آسپرين در کاهش تب باعث درگيري کبد و مغز ميشود که در نهايت سندرم رايس و عوارض عصبي در پي دارد که گاه با پيشرفت آن منجر به مرگ و مير نيز ميشود.
وي در پايان ضمن اشاره به اين که درصد مسموميت افراد زير 6 سال با داروهايي از اين قبيل بسيار نادر و در حدود 3 درصد است به والدين توصيه کرد: در صورت بروز هرگونه علائم بيماري و تب، کودک را به مراکز درماني برده و حتيالامکان از درمانهاي خودسرانه بپرهيزيد و محل نگهداري داروها را از دسترس کودکان دور کنند.
سيمرغ


این نخستین وبلاگ می باشد که جهت اطلاع رسانی و معرفی روستای باصفای وانشان در سال 1387 تاسیس شده است شما هم ولایتی های عزیز می توانید با ثبت نظرات و یا ارسال مطالب ارزنده خود به ایمیل atyabir@iust.ac.ir ما را در این امر یاری نمائید.